خدمات وبلاگ نويسان جوان زندگی از نگاه عشق

تنفر

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۱۰:۴۵:۱۱ | ۵ فروردين ۱۳۹۰ | در ف. م

 

از سخنانی که به دوست داشتن ختم میشه متنفرم

از اشکهایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم

از روز آشنایی با تو متنفرم

از روزی که به تو علاقمند شدم متنفرم

از این عشق افراطی متنفرم

از افکاری که به تو ختم بشه متنفرم

از سکوت بی معنایت متنفرماز واژه های محبت آمیزی که به تو ختم شد ولی نشنیدی متنفرم

از احساسی که شکستیش متنفرم

از اینکه نمیتونم از تو متنفر بشم متنفرم

بخاطر روزهایی که به یاد تو گذروندم متأسفم

بخاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق تو متأسفم

بخاطر چیزهایی که نوشتم و مینوسیم متأسفم

بخاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متأسفم

متاسفم

بخاطر خیری برات خواستم متاسفم

بخاطر عمری که بیهوده گذاشتم متاسفم

نتنها

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۱۰:۴۳:۵۸ | ۵ فروردين ۱۳۹۰ | در ف. م

  

وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی... وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد... کسی هست که می شود به او پناه برد. کسی که شب دلتنگی را با او می توان قسمت کرد.

نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن.

تا چه وقت می خواهی یاسهایت را به ساقه گلهای گلدان های اتاقت پیوند بزنی؟

تا چه وقت می خواهی در کوره راههایی که برای خودت ساخته ای قدم برداری؟

می توان از تاریکی ها گذشت  می توان خود را در کوچه های سبز دوباره یافت.

یک نفر هست یک نفر که تا خواب دوباره چشمهایت با توست.

شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن........تنها با او!!!

لاله

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۱۰:۵۷:۰۰ | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ | در شهریار

لاله

بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را


جان

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۱۰:۵۳:۵۱ | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ | در شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

عشق

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۱۰:۵۰:۲۰ | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ | در شهریار

پدر عشق بسوزد که درآمدپدرم

یار و همسرنگرفتم که گرو بود سرم                تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگرگوشه هم از شیر بریدی وهنوز                 من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

فریدون

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۱۰:۳۱:۱۴ | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ | در ف. م

اشکی در گذرگاه تاریخ




از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت


aشخصی

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۰۵:۲۱:۲۹ | ۹ دى ۱۳۸۹ | در

دسترسی به این مطلب امکان پذیر نمی باشد

غمگین ترین موسیقی قرن

نوشته شده توسط مجتبی | ساعت ۰۶:۳۰:۰۱ | ۱۲ شهريور ۱۳۸۹ | در

موسیقی متن قسمت آخر سریال حلقه سبز
این یکی از زیباترین موسیقی های است که من تو عمرم شنیدم
زمانش خیلی کمه
اگه کاملشو پیدا کردم حتما براتون میزارم


یه موسیقی دیگه تو همین مایه ها از سریال جراحت هم هست
اگه بخواهید اونو هم براتون میذارم
منبع :
http://www.irtvi.com/files/ardalan/29/halghe_sabz(Www.tvi.ir).mp3

معرفی وبلاگ

آرشیو موضوعی

كد های كاربر

خدمات وبلاگ نويسان جوان